یکی از شانسهای زندگیم اینه تو فامیلمون اکثریت... زیاد با ازدواج فامیلیموافق نیستن ...دختر پسرامون هم باهم انقدر صمیمی و رفیق بودیم هیچکدومفاز عاشقی برا هم برنداشتیم :| فقط تو دوران طفولیت و بچگیامون و بازیایعجیب غریب بچگی دخترامون از بین پسرا شوهر انتخاب میکردن کهمنم تو همون بچگی انقدر گند اخلاق بودم ازشون چشم زهر گرفتم :Dهرچی بچگیامون به جنگ و دعوا گذشت ...هرچی بزرگتر شدیم آدم ترشدیم :D ولی لجبازیامون باهم سرجاشه :| ولی اون ذهنیت که از بچگیراجب یکی از دخترعمه هام با من بود ازش فاصله میگرفتم ...فکر میکردمنکنه بزرگتر هم بشه بخاد زنم بشه :| نمیدونم چرا کلا تصورم به ازدواجفامیلی اینجوریه که انگار آدم با محرم خودش داره ازدواج میکنه :| بعد باهمون فامیلت دوباره یه فامیل دیگه بشی :| اینا به کنار ...موندم چطورپدر مادری بچه ش رو اجبار کنه به ازدواج با فامیل ...وقتی یه حس یکطرفه بین اون دختر و پسر وجود داشته باشه ...بعد اون پسر انقدر معرفتنداشته باشه از اون ازدواج منصرف بشه به نفع دختر فامیلشون ...
برچسب:
نویسنده: غزل عباسیان
تاريخ: يکشنبه
6 اسفند
1402 ساعت: 15:39